نور معرفت
در آینه داستان های قرآن، ۱۳؛

استکبار جهانی مثل فرعون زمان بنی اسرائیل است

استکبار جهانی مثل فرعون زمان بنی اسرائیل است

نور معرفت: امروز در عالم، دولتی داریم که مثل فرعون آن زمان است. آن فرعون نسبت به اشخاص مستکبر بود و آمریکا دولتی است که نسبت به دولت های دیگر استکبار می ورزد.



خبرگزاری مهر - گروه دین و اندیشه: قرآن کریم سرشار از قصص و گزارش های تاریخی مربوط به امّت های پیشین و پیامبران آنان با هدف انتقال معارف وحیانی و هدایت انسان است. قصص قرآنی از نظر محتوا و هدف، شامل همه حکمت های نزول قرآن می شود و در این راه روشی کارآمد است. بدین جهت قرآن داستان را برای اثبات وحی و نبوت، یگانگی خدا، هم ریشه بودن ادیان آسمانی و نیز برای بیم و نوید، نشان دادن نمودهای قدرت الهی، عاقبت نیک و بدی، صبر یا ناشکیبایی، سپاسگزاری یا سرکشی و دیگر اهداف رسالی، تربیتی و یا سنت های تاریخی و اجتماعی به کار می برد. قرآن با داستان روشن می کند که شیوه دعوت انبیا و ابزارهای به کار رفته در این راه همسان بوده است و امتها در مقابل آنها به یک گونه واکنش نشان داده اند و پیش برنده ها و بازدارنده های گسترش دین، همانند بوده اند. قرآن در موارد گوناگونی بر این حقیقت تاکید داشته و به اشتراک پیامبران در موضوعات فراوانی اشاره نموده است. آن چه پیش رو دارید گزیده ای از سخنان آیت الله مصباح یزدی در دفتر مقام معظم رهبری است که در تاریخ ۱۳۹۵/۱۱/۶، مطابق با هجدهم محرم ۱۴۳۸ ایراد کرده اند:
در مطالب اخیر کوشیدیم از نکته های عبرت آموز داستان های قرآن جهت زندگی خودمان بهره ببریم. برای نمونه داستان بنی اسرائیل و حضرت موسی و فرعون را مطرح کردیم و به ترتیب درباره ی تعدادی از آیات سوره قصص توضیحاتی دادیم. در جلسه گذشته یک نتیجه گیری کلی کردیم که برای همه ما در همه شئون زندگی مفیدست و آن این است که اگر اتکای انسان به خداوند باشد و به هیچ موجود دیگری اتکا نکند، خداوند آنچه خیر و سعادتش است برایش فراهم می کند؛ هر چند شرایطی پیش آید که هیچیک از اسباب عادی حضور نداشته باشد، یا حتی بر ضد مقصد انسان باشد، برای اینکه خداوند برای انجام کارها به هیچ کمکی احتیاج ندارد. فراهم شدن اسباب نه فقط شرط کار خدا نیست، بلکه اگر خدا بخواهد حتی اسباب ضد یک هدف نیز وسیله ای برای تحقق آن می شود. در این نشست به درس هایی می پردازیم که از داستان حضرت موسی و فرعون و قوم بنی اسرائیل در ارتباط با عوامل فسادهای اجتماعی می توان آموخت.
سو استفاده از قدرت
این داستان از یک طرف مدح حضرت موسی و فعالیت ها و زحمت های ایشان برای بنی اسرائیل است، و از جانب دیگر، مذمت فرعونیان و ظلم هایی است که آنها کردند. فرعونیان در راستای منفی این داستان قرار دارند که قسمتی از آن مربوط به شخص فرعون، بخش دیگر مربوط به اطرافیان و همکاران وی، و بخش دیگر مربوط به ضعفایی است که تحت تسلط آنها بودند و از آنها بهره کشی می کردند. عبرت گیری از آنچه مربوط به شخص فرعون است بیشتر در رابطه با کسانی است که در رأس امور قرار می گیرند. آنها باید توجه داشته باشند که چه لطمه هایی متوجه کسانی است که قدرت فوق العاده ای در اختیارشان قرار می گیرد، به شکلی که می توانند از آن سوءاستفاده کنند، مردم را به زیر یوغ خود بکشند، از آنها بهره کشی کنند و بالاخره آنها را به راه باطل سوق دهند.
کسی که چنین امکاناتی در اختیار دارد، بیشتر در معرض خطر است؛ هرچند اگر بخواهد راه صحیح را برود نیز می تواند از این امکانات که همه نعمت های خدا هستند بهتر استفاده نماید. از این جا یک قاعده کلی اصطیاد می شود که هر کس امکانات بیشتری دارد، موقعیتش حساس تر است و اگر به راه غلط برود گناهش بیشتر و مسئولیتش سنگین تر است. بدین سبب بااینکه بشر طبعاً می خواهد از امکانات بیشتری بهره مند باشد، موقعیت بهتری داشته باشد، محبوب تر باشد، نفوذ داشته باشد، بتواند بر مردم امر و نهی کند، و در حدی که می تواند جامعه را به هر طرفی که مایل است سوق دهد، ولی باید نگران باشد که مبادا اشتباه کند و بر اثر هوای نفس، مصالح و منافع خودش را مقدم دارد و مرتکب گناهان و جرایمی شود که جرایم هزاران نفر افراد متعارف با آن قابل قیاس نیست، برای اینکه می تواند گناه میلیونها انسان را بر دوش کشد! البته اگر در راه خیر هم قدم بردارد، می تواند معادل عمل خیر میلیونها انسان را انجام دهد. این حساسیت مقامی است که در جامعه برجسته تر از دیگران است. خود ما هم اگر دیدیم امتیازاتی داریم و خداوند نعمت هایی به ما داده است، همیشه باید نگران باشیم که نکند از این موقعیت ها سوءاستفاده نماییم، و از خدا بخواهیم به ما توفیق دهد که از این امکانات برای اطاعت خدا و خدمت به خلق و ترویج دین خدا استفاده نمائیم.
روحیه استکبار و خودبرتربینی
در جلسات گذشته گفتیم که ریشه همه فسادهای این فرعون که مورخان او را رامسیس دوم نامیده اند، برتری طلبی بود؛ إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِی الْأَرْضِ.[۱] این روحیه که انسان بخواهد یک سر و گردن از دیگران بالاتر باشد، دیگران به سخنانش گوش کنند، امر او را اطاعت کنند، و به دیگران فخر بفروشد، می تواند ریشه همه مفاسد باشد. این روحیه امکان جوانه زدن هر گونه جنایتی را دارد. این خواسته فرعون را به آن جا رساند که به مردم اظهار داشت: مَا عَلِمْتُ لَکُم مِّنْ إِلَهٍ غَیْرِی ؛[۲] من غیر از خودم خدایی سراغ ندارم. نه فقط خودم خدا و معبود هستم، اصلاً من رب اعلای شما هستم؛ انا ربکم الاعلی.[۳] آن کسی که همه اختیارات شما در اختیار اوست، منم؛ هر کاری بخواهم می توانم با شما بکنم؛ شما را زنده نگه دارم، بکشم، در زندگی تان توسعه دهم یا سخت بگیرم. او می اظهار داشت: من بالاترینم؛ یعنی اگر صاحب اختیاران دیگری هم باشند، و فرماندهان مراتب نازل تری باشند، من فرمانده کل هستم؛ همه باید از من اطاعت کنند. او بدنبال این ادعا، برای اینکه بتواند ملت مصر را به زیر یوغ خود بکشد و همه مطیعش باشند، برنامه هایی ریخت و کارهایی کرد که به تعدادی از آنها در جلسات گذشته اشاره کردیم. نکته جالبی که در خود قرآن روی آن تکیه شده این است: فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ ؛[۴] آنچه موجب شد که مردم از فرعون اطاعت کنند این بود که خیلی با آنها سبک رفتار می کرد. این خود یکی از رموز کسانی است که می خواهند بر دیگران تسلط پیدا کنند. آنها با قدرت و از مقام بالا با دیگران صحبت می کنند. اگر دیگران پذیرفتند و خودشان را کوچک دیدند، کار تمام است و زیر سلطه قرار می گیرند.
ما باید مواظب باشیم به آفتی که فرعون مبتلا شد، مبتلا نشویم. بدانیم اگر این روحیه استکبار و برتری جویی در ما پیدا شد، به فرعونیت منتهی می شود. نخستین درس این است که باید با این روحیه مبارزه نماییم. توجه داشته باشیم که انسان عبد خداست. البته در مقابل شیطان، در مقابل دشمنان خدا و در مقابل دشمنان خلق خدا باید ایستادگی کرد و خم به ابرو نیاورد. در مقابل آنها باید عزت اسلام و دین را حفظ کرد؛ وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ، اما در مقابل خدا و بندگان دیگری که مثل او بنده خدا هستند و ادعای خدایی ندارند، باید متواضع باشیم. اگر خدا کمالی به انسان می دهد، لطف اوست، وگرنه انسان را با فخر چه کار؟ به فرمایش امیرالمؤمنین مقابل السلام، مَا لِابْنِ آدَمَ وَ الْعُجْبَ ؛[۵] آدمیزاد را چه به خود بالیدن؟! به چه چیزت می بالی؟ وَأَوَّلُهُ نُطْفَةٌ مَذِرَةٌ وَآخِرُهُ جِیفَةٌ قَذِرَةٌ؛ ابتدایش یک قطره آب نجس پلید که اگر به لباس بریزد به زحمت باید آنرا شست. ای انسان این اول توست. به این افتخار می کنی؟! در آخر هم وقتی مردی بعد از دو روز گند به بدنت می افتد و هیچکس رغبت نمی کند نزدیکت بیاید. به این می بالی؟! وَهُوَ بَیْنَ ذَلِکَ یَحْمِلُ الْعَذَرَةَ اما بین این دو، ظرفی پر از نجاست بدبو و متعفن است.
استکبار حقیقی و استکبار حقوقی
جا دارد بیشتر درباره ی اوصافی که قرآن کریم درباره ی فرعون ذکر می کند، دقت نماییم و خودمان را بسنجیم که به اندازه سهم خودمان چه اندازه از فرعونیت بهره مندیم. البته کسانی که همت فرعون را داشته باشند و بخواهند مثل او شوند زیاد نیستند، اما جمعیت امثال طبقه دوم، یعنی یاران و دستیاران فرعون خیلی بیشتر است. در هر جامعه ای ممکنست افراد انگشت شماری پیدا شوند که در فکر این باشند که در قله قرار بگیرند، اما در مراتب پایین تر کمابیش کسانی پیدا می شوند که می خواهند از دیگران سر باشند و بر دیگران تسلط یابند. البته امروز ادبیات و شرایط اجتماعی تفاوت کرده است و آنچه درباره ی اشخاص حقیقی تحقق پیدا می کرد، در قالب شخصیت های حقوقی و سیاسی تحقق می یابد. امروز در عالم، دولتی داریم که مثل فرعون آن زمان است. آن فرعون نسبت به اشخاص مستکبر بود، و آمریکا دولتی است که نسبت به دولت های دیگر استکبار می ورزد. می گوید من کدخدای عالم هستم و همه باید مطیع من باشند. در این جا باید این درس را بگیریم و بدانیم همانطور که خداوند با فرعون آن گونه رفتار کرد، ما نیز اگر شرایط را فراهم و از خداوند اطاعت نماییم، خداوند با این فرعون هم همان کار را خواهدنمود.
سلسه مراتب استکبار
اطرافیان، یاران و متملقان فرعون نیز مرتبه ای از آن خواسته فرعون را داشتند. خداوند درباره ی مجموعه آنها که شامل هامان، مشاوران و سردمداران حکومت فرعون می شود، می فرماید: وَکَانُوا قَوْمًا عَالِینَ.[۶] این ها هم مرتبه ای از فرعونیت را داشتند؛ از یک طرف نسبت به یک شخص خضوع می کردند، ولی نسبت به دیگران بزرگی می فروختند؛ وَاسْتَکْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ ؛[۷] این استکبار مخصوص فرعون نبود. این است که این ها نیز به نسبت خودشان به صفاتی از قبیل مجرمین، مفسدین، فاسقین و ظالمین متصف می شوند. همه این ها اوصافی است که در قرآن درباره ی این ها آمده است. روح همه این ها همان طغیان و استکبار است.
فسق و هواپرستی
شما جوی آب را دیده اید. در وضعیت عادی آب آرام در جوی حرکت می کند و به اطراف هم نمی ریزد، اما گاهی به علتی مثل سیل آب بالا می زند. این حالت را طغیان می گویند. رود طغیان کرد؛ یعنی از حد خودش خارج شد. ادبیات قرآن بیان کننده این مطلب است که همه مخلوقات و همچون انسان ها حدی دارند که خداوند آنرا تعیین کرده است. احکام الهی حدودی است که خدا برای انسان تعیین کرده است؛ تِلْکَ حُدُودُ اللّهِ فَلاَ تَعْتَدُوهَا ؛[۸] می فرماید: این ها را باید رعایت کنید و از حدودی که ما ترسیم کردیم، تجاوز نکنید. اگر تجاوز کردید، طغیان شمرده می شود و بدنبال آن فساد، تباهی، نابودی و هلاکت برای خودتان و دیگران خواهد بود. اگر انسان ها مرزشناس باشند و حدود را رعایت نمایند، کارشان به صلاح می انجامد و خیر و برکت نصیب شان می شود. این همان مفهوم عام تقواست. رعایت تقوا یعنی پاییدن حدود؛ یعنی خودت را بپا! ببین کجایی، کجا باید باشی و آن جایی که باید باشی، هستی یا از حد خودت تجاوز کرده ای؟ اگر جای خودت را درک کردی و در همان مرز حرکت کردی، سنت الهی تو را به کمال خودت و به خواسته های فطری ات خواهد رساند، اما اگر این را رعایت نکردی و از حد خودت خارج شدی، به فسق مبتلا می شوی.
اصل واژه فسق درباره ی رطب به کار می رود. همه شما رطب را دیده اید. فسقت التمر در جایی به کار می رود که رطب از پوستش جدا شود. جای خرما در پوستش است و باید در آن پوست بماند، اگر از پوست خارج شد، فاسد می شود. فاسق یعنی کسی که از مرز بندگی خارج شده است؛ ته دلش این است که خودم خدا هستم؛ أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ.[۹] کسی که به دلخواه خودش عمل می کند، هوای نفسش را خدای خودش قرار داده است. اگر انسان تابع دل شد، از پوست خودش خارج شد، طغیان کرده و از مرز بیرون زد، رو به فساد می رود. خداوند برای آدمیزاد نیز پوستی قرار داده است که نباید از آن بیرون بیاید، اما ته دل همه ما گرایشی به شکستن مرزها و بی بندو باری وجود دارد.
گرایش به بی بندوباری
خداوند می فرماید: أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ ؛[۱۰] واقعاً آدمیزاد فکر می کند خداوند نمی تواند او را باردیگر زنده کند؟! چرا می فهمد که می تواند؛ بَلَی قَادِرِینَ عَلَی أَن نُّسَوِّیَ بَنَانَهُ. این خطوط سر انگشتانش را هم می توانیم باردیگر بسازیم. پس چرا انسان با مرگ، قیامت و معاد میانه ای ندارد و درباره ی آن تشکیک می کند؟ بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ؛ خداوند در این آیه کوچک بزرگ ترین رمز روان شناختی انسان را بیان می کند: انسان می خواهد جلویش باز باشد. وقتی صحبت از قیامت می شود، بدنبال آن صحبت از حساب و کتاب و پاداش و کیفر به میان می آید. او از ابتدا معاد را قبول نمی کند تا این ها هم مطرح نشود، برای اینکه انسان وقتی پذیرفت که حساب و کتابی در کار است، همیشه باید درباره ی حرام و حلال کارها مواظب باشد؛ اما او می خواهد آزاد باشد. این همه در دنیا دم از آزادی [۱۱] می زنند برای چیست؟ اطرافیان فرعون در مقابل فرعون خضوع کردند تا به دیگران زور بگویند و بتوانند هر کاری می خواهند بکنند. نمونه اینگونه افراد در جامعه ما هم پیدا می شود؛ کسانی که خودشان را به مسئولان و مقامات نزدیک می کنند تا بتواند به دیگران تعدی کنند. این همان خوی فرعونیان است.
بخش سوم، اکثریت مردم بودند که ربوبیت فرعون را قبول کردند و او را به عنوان اله پذیرفتند. پذیرفتن این معنا برای ما کمی مشکل است. این ها چگونه این ادعا را پذیرفتند و تسلیم شدند؟ آیا امروز هم در جامعه ما نمونه هایی برای آن داریم؟ آیا در زندگی ما نیز شرایطی پیش می آید که این بخش هم برای ما پندآموز باشد؟ چگونه عموم مردم به این ذلت افتادند و الوهیت کسی را قبول کردند که می دانستند در زمانی متولد شده، یک زمانی هم خواهد مرد، و اگر دو روز بدنش دفن نشود گند به آن می افتد؟ قرآن به دلیل این ذلت اشاره دارد. هنگامی که فرعون می خواست ادعای الوهیت کند، اظهار داشت: أَلَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَهَذِهِ الْأَنْهَارُ تَجْرِی مِن تَحْتِی أَفَلَا تُبْصِرُونَ ؛[۱۲] دلیل اینکه می گویم اله ام، این است؛ ببینید اختیار این نهرهای آب دست من است. این نهرها زیر قصر من در جریان است. استفاده از این استدلال نشان از سطح فکر پایین مخاطبان فرعون دارد. یک نفر بلند نشد بگوید که آخر این ها چه دلیلی است؟ من هم اگر قصرم را بالای نهرها ساخته بودم خدا می شدم؟! فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ؛ فرعون سطح فکر و اندیشه مردم را پایین نگه داشته بود. آنها چنان سرگرم امور حیوانی شده بودند که اصلاً درباره ی مسائل عمیق عقلانی فکر نمی کردند. نمونه این کار در عصر ما همین تبلیغات و شبهاتی است که در سایت ها بر ضد اسلام، ایمان و مؤمنان مطرح می شود و کسانی که تحصیلاتی ندارند، سطح فکرشان نازل است، یا در مسائل دقیق نمی اندیشند، تحت تأثیر آنها واقع می شوند. بنابر این عامل سومی که موجب شد چنین جامعه فاسدی پیدا شود و این همه جنایت در آن اتفاق بیافتد، مردمی بودند که خودشان را در سطح نازلی نگه داشته و رشد نکرده بودند.
فرافکنی و بهتان به دیگران
بسیاری از ما در مقام انتقاد از دیگران و شرایط اجتماعی به آسانی سخن می گوئیم و به انتقاد و اظهارنظر می پردازیم؛ اما اگر در جایی اشکال متوجه خود ما شود اهتمام می نماییم آنرا رد نماییم و به فرافکنی می پردازیم. حال این مسئله را درباره ی این داستان اجتماعی در نظر می گیریم؛ چرا در کشوری مثل مصر که از قدیمی ترین کشورهای متمدن دنیاست، چنین فسادی اتفاق افتاد؟ طبعاً کسانی در پاسخ به این پرسش می گویند: روشن است که تقصیر فرعون بود. او ادعای خدایی کرد و این بلاها را بر سر این ملت آورد. برخی که کمی روشن تر و واقع بین تر هستند، می گویند: اگر فقط ادعای فرعون بود، هیچکس به ادعای او گوش نمی داد؛ این وزرا، اطرافیان و متملقان بودند که زمینه را برای باور مردم فراهم کردند. اما هیچگاه اکثریت مردم نمی گویند که خود ما هم مقصر بودیم.
روایات بر این مطلب تربیتی تاکید می کند که در هر کاری هر اشکالی پیش می آید، ابتدا ببینید خود شما چه قدر در آن مؤثر بوده اید و تقصیر کرده اید. إنّ المؤمن لا یمسی ولا یصبح إلّا ونفسه ظنون عنده ؛[۱۳] ‏مؤمن همیشه خودش را متهم می کند. هر جریانی و هر اشکالی پیش بیاید می گوید: این قسمت آن تقصیر من بود؛ اگر من آن حرف را نزده بودم، اگر من آن کار را نکرده بودم، این طور نمی شد. انسان باید خودش را عادت دهد که در هر جریانی ابتدا سراغ خودش برود و ببیند آیا واقعاً او نقصیر داشته یا نه. اگر دید خودش تقصیر ندارد، آن گاه از نزدیکان و دوستانش شروع کند تا بالاخره علت اصلی پیدا شود. این دستورالعمل اخلاقی بسیار مفیدی است که باتوجه به آن انسان به خودشیفتگی، غرور، بی انصافی و بهتان زنی به دیگران مبتلا نمی گردد، و راهکار را زودتر پیدا می کند. قرآن این مستضعفان را نیز معذور نمی دارد؛ می گوید: بدنبال فرعون، هامان و جنودش، فرعونیان را نیز هلاک کردیم، برای اینکه آنها هم سهم خودشان از تقصیرات را داشتند.
در آخرت نیز وقتی کار از کار می گذرد و حتی ابلیس را هم وارد جهنم می کنند، جهنمی ها به جان هم می افتند؛ یَقُولُ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا لَوْلَا أَنتُمْ لَکُنَّا مُؤْمِنِینَ ؛[۱۴] ضعفا به سران می گویند: تقصیر شما بود. شما ما را گمراه کردید. اگر شما نبودید ما راه راست می رفتیم و حرف های پیغمبران را می پذیرفتیم. سپس به خدا می گویند: رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَکُبَرَاءنَا ؛[۱۵] ما سخن بزرگان مان را گوش کردیم، آنها را دو برابر عذاب کن! چون هم خودشان گمراه شدند، هم ما را به گمراهی کشاندند. اما بزرگانشان می گویند: أَنَحْنُ صَدَدْنَاکُمْ عَنِ الْهُدَی بَعْدَ إِذْ جَاءکُم ؛[۱۶] مگر ما شما را به زور ملزم به گناه کردیم؟ در آخر همه سراغ ابلیس می روند و می گویند: تقصیر تو بود. اما ابلیس هم در جواب آنها می گوید: دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلاَ تَلُومُونِی وَلُومُواْ أَنفُسَکُم ؛[۱۷] من چه کار کردم؟! من صدا زدم، اشاره کردم که بیایید؛ شما هم آمدید. خب می خواستید نیایید. وَمَا کَانَ لِیَ عَلَیْکُم مِّن سُلْطَانٍ؛ من زوری نداشتم که شما را به طرف گناه بکشانم.
کوتاهی در تشخیص وظیفه
ضعفایی که در قوم فرعون بودند نیز کوتاهی کردند. وقتی فرعون اظهار داشت: الیس لی ملک مصر، باید می گفتند: این چه دلیلی است؟ تو هم یک انسان مثل انسان های دیگر هستی. چه فرقی با مردم دیگر داری؟ چه حقی داری که این همه گناه کنی؟ چرا این بچه ها را می کشی؟ عاقل باید بفهمد مسئولیتش چیست، در مقابل هر کسی چگونه باید برخورد کند و چه وظیفه ای دارد. حتی باید برای جنگ و شهادت هم آماده باشد. انقلابی بودن به همین معناست. تعدادی از روی جهل می گویند: اصلاً در چنین شرایطی وظیفه از ما برداشته شده است؛ وظیفه برای زمانی است که خود امام زمان تشریف بیاورند، و خودشان باید اصلاح کنند! برخی از روی تنبلی وظیفه را پشت گوش می اندازند. بعضی دنبال تحقیق نرفتند تا وظیفه شان را بشناسند، ولی همه در آنچه وظیفه وجدانی و فطری شان بوده است، اهمال نموده اند. قرآن درباره ی برخی از همین فرعونیان می گوید: وَکَانُواْ عَنْهَا غَافِلِینَ ؛[۱۸] گناهشان این بود که غافل بودند.
درسی که ما از این جا می گیریم این است که هر انسانی که کمترین مراتب عقل را داشته باشد، باید یک لحظه فکر کند که من کیستم؟ کجا هستم؟ آیا خودم خودم را درست کرده ام یا آفریدگاری دارم؟ اگر کسی من را آفریده، برای چه آفریده است؟ آیا او حقی بر من دارد یا ندارد؟ آیا من وظیفه ای دارم و باید اطاعت کنم یا نه؟ ابتدا باید از این غفلت خارج شد. سپس تا اندازه ای که عقل با دلیل روشن اثبات می کند وظیفه خودرا تشخیص بدهد، و اگر در جایی ابهام دارد از معلم، مشاور و بالاخره از وحی استفاده نماید. بدانیم کوتاهی در تشخیص وظیفه نیز نوعی کوتاهی، تقصیر و گناه است و توده مردم غالباً به این گناه مبتلا هستند.
پی نوشت
[۱]. قصص، ۴.
[۲]. همان، ۳۸.
[۳]. نازعات، ۲۴.
[۴]. زخرف، ۵۴.
[۵]. عیون الحکم والمواعظ، ص ۴۷۹.
[۶]. مومنون، ۴۶.
[۷]. قصص، ۳۹.
[۸]. بقره، ۲۲۹.
[۹]. جاثیه، ۲۳.
[۱۰]. قیامت، ۳.
[۱۱]. البته آزادی مشترک لفظی است و چند معنا دارد. ما هم یکی از معانی آزادی را مقدس می دانیم. همان گونه که امیرمؤمنان می فرماید: أَلَا حُرٌّ یَدَعُ هَذِهِ اللُّمَاظَةَ لِأَهْلِهَا (نهج البلاغه للصبحی صالح، ص ۵۵۶).
[۱۲]. زخرف، ۵۱.
[۱۳]. غرر الحکم و درر الکلم، ص ۲۲۷.
[۱۴]. سبأ، ۳۱.
[۱۵]. احزاب، ۶۷.
[۱۶]. سبأ، ۳۲.
[۱۷]. ابراهیم، ۲۲.
[۱۸]. اعراف، ۱۴۶.


منبع:

1402/05/27
23:46:44
5.0 / 5
298
مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۲ بعلاوه ۵
نور معرفت

nooremarefat.ir - مالکیت معنوی سایت نور معرفت متعلق به مالکین آن می باشد