نور معرفت
امروز ۲۷ رجب عید مبعث پیامبراعظم است؛

هدف اصلی از مبعوث شدن پیامبران و نزول کتب آسمانی

هدف اصلی از مبعوث شدن پیامبران و نزول کتب آسمانی

به گزارش نور معرفت مبعث در واقع روز برافراشته شدن پرچم رسالتی است که خصوصیات آن برای بشریت، ممتاز و بی نظیر است، بعثت نبی اکرم(ص) برای بشر آغاز راه نویی بود.



به گزارش نور معرفت به نقل از مهر، امروز ۲۷ رجب عید مبعث پیامبر اعظم صلی الله مقابل و آله و سلم است. بعثت نبی اکرم برای بشر شروع راه نویی بود. دنیای محیط بر آن پیام و محل پیدایش این پیام، دنیای بسیار بد و غیرقابل تحملی بود؛ دنیای گرایش و جذب مادیات شدن، دنیای خوی حیوانی، دنیای بی مهاری قدرتمندان و زورمندان و زورگویان، دنیای تبعیض و فساد و ظلم و شهوت رانی بی بندوبار. این وضعیت، مخصوص منطقه ی حجاز نبود؛ آن دو دولت بزرگی هم که منطقه ی عربستان را احاطه کرده بودند - یعنی ایران ساسانی و امپراتوری روم - گرفتار همین مشکلات بودند. مبعث در حقیقت روز برافراشته شدن پرچم رسالتی است که خصوصیات آن برای بشریت، ممتاز و بی نظیر است. مبعث در حقیقت پرچم علم و معرفت را برافراشت. بعثت با «إقرء» شروع شد: «إقرء باسم ربک الذی خلق» و با «ادع إلی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة» ادامه یافت؛ یعنی دعوت همراه با حکمت. دعوت اسلامی در حقیقت گسترش و پراکندن حکمت در سراسر عالم و در طول تاریخ است.

شهید آیت الله مرتضی مطهری در جلد دوم مجموعه آثار خود به تبیین هدف نبوّت ها و بعثت ها پرداخته است که در ادامه می خوانید:
هدف اصلی از مبعوث شدن پیامبران و به اصطلاح منظور نهایی از ارسال رسل و انزال کتب چیست؟ آخرین سخن پیامبران کدام است؟ ممکنست گفته شود هدف اصلی، هدایت مردم، سعادت مردم، نجات مردم، خیر و صلاح و فلاح مردم است. شک نیست که پیامبران برای هدایت مردم به راه راست و برای سعادت و نجات مردم و خیر و صلاح و فلاح مردم مبعوث شده اند. سخن در این نیست، سخن در این است که این راه راست به چه مقصود نهایی منتهی می شود؟ سعادت مردم از نظر این مکتب در چیست؟ در این مکتب چه نوع اسارت ها برای بشر تشخیص داده شده که می خواهد مردم را از آن گرفتاری ها نجات دهد؟ این مکتب، خیر و صلاح و فلاح نهایی را در چه چیز می داند؟ در قرآن کریم ضمن این که به همه این معانی اشاره یا تصریح شده، دو مدلول و دو مفهوم مشخّص ذکر شده که می رساند هدف اصلی، این دو امر است، یعنی همه تعلیمات پیامبران مقدّمه ای است برای این دو امر. آن دو امر عبارت است از: شناختن خدا و نزدیک شدن به او، و دیگر برقراری عدل و قسط در جامعه بشری.
قرآن کریم از طرفی می گوید: یا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً، `وَ داعِیاً إِلَی اَللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِیراً [۱]. ای پیامبر! ما تو را گواه (گواه امّت) و نوید دهنده و اعلام خطرکننده و دعوت کننده به سمت خدا به اذن و رخصت خود او، و چراغی نورده فرستادیم. در بین همه جنبه هایی که در این آیه آمده است، پیداست که «دعوت به سمت خدا» تنها چیزی است که می تواند هدف اصلی به شمار آید. از ظرف دیگر درباره همه پیغمبران می گوید: لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ اَلْکِتابَ وَ اَلْمِیزانَ لِیَقُومَ اَلنّاسُ بِالْقِسْطِ… [۲] ما پیامبران خویش را با دلیلهای روشن فرستادیم و با آنها کتاب و معیار فرود آوردیم تا مردم عدل و قسط را به پادارند. این آیه صریحاً برپاداشتن عدل و قسط را هدف رسالت و بعثت پیامبران معرّفی کرده است.
دعوت به خدا و شناختن او و نزدیک شدن به او یعنی دعوت به توحید نظری و توحید عملی فردی، امّا اقامه عدل و قسط در جامعه یعنی برقرار ساختن توحید عملی اجتماعی. حالا پرستش به این صورت مطرح است: آیا هدف اصلی پیامبران خداشناسی و خداپرستی است و همه چیز دیگر و از آن جمله عدل و قسط اجتماعی مقدّمه این است، و یا هدف اصلی برپا شدن عدل و قسط است، شناختن خدا و پرستش او مقدّمه و وسیله ای است برای تحقّق این ایده اجتماعی؟ و اگر بخواهیم با زبانی که در گذشته سخن گفتیم مطرح نماییم، باید این طور مطرح کنیم: آیا هدف اصلی، توحید نظری و توحید عملی فردی است یا هدف اصلی، توحید عملی اجتماعی است؟ در اینجا چند گونه می توان نظر داد:
۱. پیامبران از نظر هدف ثنوی بوده اند، یعنی دو مقصد مستقل داشته اند. یکی از این دو مقصد به زندگی اخروی و سعادت اخروی بشر مربوط است (توحید نظری و توحید عملی فردی)، و دیگری به سعادت دنیوی او (توحید اجتماعی). پیامبران از آن نظر که در اندیشه سعادت دنیوی بشر بوده اند، به توحید اجتماعی پرداخته اند و از آن جهت که می خواسته اند سعادت اخروی بشر را تامین کنند، به توحید نظری و توحید عملی فردی که فقط روحی و ذهنی است پرداخته اند.
۲. هدف اصلی، توحید اجتماعی است، توحید نظری و توحید عملی فردی مقدّمه لازم توحید اجتماعی است. توحید نظری مربوط به شناخت خداوند است.
برای انسان- فی حدّ ذاته- هیچ ضرورتی نیست که خدا را بشناسد یا نشناسد، تنها عامل محرّک روح او خدا باشد یا هزاران چیز دیگر- همچنانکه به طریق اولی برای خداوند فرق نمی کند که انسان او را بشناسد یا نشناسد، بپرستد یا نپرستد- ولی نظر به این که کمال انسان در «ما» شدن و توحید اجتماعی است و این امر بدون توحید نظری و توحید عملی فردی میسّر نیست، خداوند معرفت خود و پرستش خودرا فرض کرده است تا توحید اجتماعی محقّق گردد.
۳. هدف اصلی، شناختن خدا و نزدیک شدن و رسیدن به اوست، توحید اجتماعی مقدّمه و وسیله وصول به این هدف عالی است، زیرا- همچنانکه قبلاً گفته شد- در جهان بینی توحیدی، جهان ماهیّت «از اویی» و «به سوی اویی» دارد، بدین جهت کمال انسان در رفتن به سمت او و نزدیک شدن به اوست. انسان از یک امتیاز خاص بهره مند است و آن این که به حکم نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی [۳] واقعیّتش واقعیّت خدایی است. فطرت بشر فطرت خداجویانه است، بدین جهت سعادتش، کمالش، نجاتش، خیر و صلاح و فلاحش در معرفت خدا و پرستش و پیمودن بساط قرب اوست، ولی نظر به این که انسان بالطّبع اجتماعی است و اگر انسان را از جامعه جدا نماییم دیگر انسان نیست و اگر بر جامعه نظامات متعادل اجتماعی حکمفرما نباشد حرکت خداجویانه انسان امکان پذیر نیست، پیامبران به اقامه عدل و قسط و نفی ظلم و تبعیض پرداخته اند. علی هذا ارزشهای اجتماعی از قبیل عدل، آزادی، مساوات، دموکراسی و همین طور اخلاق اجتماعی از قبیل جود، عفو، محبّت و احسان ارزش ذاتی ندارند و بالذّات کمالی برای بشر محسوب نمی شوند، همه ارزششان ارزش مقدّمی و وسیله ای است که با قطع نظر از ذی المقدّمه، بود و نبود آنها علی السّویه است، اینها شرایط وصول به کمال اند نه خود کمال، مقدّمات فلاح و رستگاری اند نه خود فلاح و رستگاری، وسایل نجات اند نه خود نجات.
۴. نظریّه چهارم این است که همچنانکه در نظریّه سوم آمده است غایت انسان و کمال انسان، بلکه غایت و کمال واقعی هر موجودی، در حرکت به سمت خدا خلاصه می شود و بس. ادّعای این که پیامبران از نظر هدف ثنوی بوده اند شرک لا یغفر است، همچنانکه ادّعای این که هدف نهایی پیامبران فلاح دنیوی است و فلاح دنیوی جز برخورداری از مواهب طبیعت زندگی در سایه عدل و آزادی و برابری و برادری نیست، ماده پرستی است، ولی بر خلاف نظریّه ی سوّم ارزشهای اجتماعی و اخلاقی با آنکه مقدّمه و وسیله وصول به ارزش اصیل و یگانه انسان یعنی خداشناسی و خداپرستی هستند، فاقد ارزش ذاتی نیستند.
توضیح این که رابطه ی مقدّمه و ذی المقدّمه دو گونه است: در یک گونه تنها ارزش مقدّمه این است که به ذی المقدّمه می رساند، بعد از رسیدن به ذی المقدّمه، وجود و عدمش علی السّویه است. بطورمثال انسان می خواهد از نهر آبی بگذرد، سنگ بزرگی را در وسط نهر وسیله ی پریدن قرار می دهد. بدیهی است که بعد از عبور از نهر، وجود و عدم آن سنگ برای انسان علی السّویه است. همین طور است نردبان برای عبور به پشت بام و کارنامه ی کلاس برای نام نویسی در کلاس بالاتر.
گونه ی دیگر این است که مقدّمه در عین این که وسیله عبور به ذی المقدّمه است و در عین این که ارزش اصیل و یگانه از آن ذی المقدّمه است، بعد از وصول به ذی المقدّمه وجود و عدمش علی السّویه نیست، بعد از وصول به ذی المقدّمه، وجودش همانطور لازم است که پیش از وصول. بطورمثال معلومات کلاس های اوّل و دوّم مقدّمه است برای معلومات کلاس های بالاتر، امّا چنین نیست که با رسیدن به کلاس های بالاتر نیازی به آن معلومات نباشد، اگر فرضا همه آنها فراموش شود و کأن لم یکن گردد، زیانی به جایی نرسد و دانش آموز بتواند کلاس بالاتر را ادامه دهد، بلکه تنها با داشتن آن معلومات و از دست ندادن آنهاست که می توان کلام بالاتر را ادامه داد. سرّ مطلب این است که گاهی مقدّمه مرتبه ی ضعیفی از ذی المقدّمه است و گاهی نیست. نردبان از مراتب و درجات پشت بام نیست، همچنانکه سنگ وسط نهر از مراتب و درجات بودن در آن طرف نهر نیست، ولی معلومات کلاس های پایین و معلومات کلاس های بالا مراتب و درجات یک حقیقت اند. ارزشهای اخلاقی و اجتماعی نسبت به معرفت حق و پرستش حق، از نوع دوّم است. چنین نیست که اگر انسان به معرفت کامل حق و پرستش حق رسید، وجود و عدم راستی، درستی، عدل، کرم، احسان، خیر خواهی، جود، عفو علی السّویه است، برای اینکه اخلاق عالی انسان نوعی خدا گونه بودن است (تخلّقوا باخلاق اللّه) [۴] و در حقیقت، درجه و مرتبه ای از خداشناسی و خداپرستی است و لو بصورت ناآگاهانه، یعنی علاقه انسان به این ارزش ها ناشی از علاقه فطری به متّصف شدن به صفات خدایی است هر چند خود انسان توجّه به ریشه فطری آنها نداشته باشد و احیاناً در شعور آگاه خود منکر آن باشد. این است که معارف اسلامی می گوید دارندگان اخلاق فاضله از قبیل عدالت، احسان، جود و غیره هر چند مشرک باشند اعمالشان در جهان دیگر بی اثر نیست. اینگونه افراد اگر کفر و شرکشان از روی عناد نباشد به صورتی در جهان دیگر مأجورند. در حقیقت اینگونه اشخاص بدون آنکه خود آگاه باشند، به درجه ای از خداپرستی رسیده اند [۵]. انقلاب حضرت محمد (ص)
امام موسی صدر رهبر شیعیان لبنان که بعد از درگذشت علامه سیدعبدالحسین شرف الدین، رهبری دینی و اجتماعی مردم صور و بعد از آن شیعیان لبنان را برعهده گرفت در مقاطع مختلف و با بهره گیری از فرصت مناسبت های دینی و آئینی تلاش می کرد ضمن آشنایی طبقات مختلف مردم شیعه لبنانی با اعتقادات دینی و مذهبی، یاری کننده آنها در موج های سنگین تبلیغاتی ادیان و مذاهب دیگر باشد. یکی از مناسبت هایی که امام موسی صدر اهتمام جدی به گرامیداشت آن داشت، اعیاد اسلامی بود. آنچه در ادامه می خوانید، بخش نخست سخنان امام موسی صدر درباره انقلاب حضرت محمد (ص) است. این سخنان در کلاس های درس اعضای ارشد جنبش امل در دهه ۷۰ میلادی بیان شده است:

می دانیم که اگر اسلام را انقلاب بنامیم، تنها اندکی از حق آنرا ادا کرده ایم، برای اینکه نظام های اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و نیز آداب و رسوم و اندیشه ها و ایدئولوژی هایی که اسلام ارائه کرد، اختلافی ریشه ای با اندیشه ها و نظام ها و اوضاع حاکم بر جامعه پیش از اسلام داشت. عربِ قبل از اسلام در چه وضعی قرار داشت و اسلام او را به سمت چه فراخواند؟ وقتی جامعه عرب قبل از اسلام را، که اسلام آنرا جاهلیت می نامد، با جامعه ای مقایسه نماییم که اسلام به آن فراخواند، درمی یابیم که تفاوت میان آن دو بسیار است.
اساساً، اگر اسلام را انقلاب بنامیم تنها قسمتی از حقیقت را بیان کرده ایم. اسلام فراتر از انقلاب است؛ انقلابی است در وضع اجتماعی و وضع سیاسی، بلکه انقلابی است در دل ها و حتی در جهان بینی. این امر در خیلی از مباحث آشکار می شود.
این انقلاب که کوشش کرد همه شاخصه های زندگی را در انسان دگرگون کند، در اندک زمانی به موفقیت رسید. ما باید روش ها و راهکارهای این انقلاب را بررسی نماییم تا شاید اندوخته و تجربه ای برایمان باشد.
در واقع، من امروز می خواهم اولین گام از این تجربه را بررسی کنم. اولین گام زمانی بود که پیامبر (ص) دعوت آشکار خودرا شروع کرد. می دانید که دعوت به اسلام تا سه سال مخفیانه صورت می گرفت و در طول این مدت پنجاه نفر اسلام آوردند. پیامبر (ص) افرادی را برمی گزید و طی ارتباط های خصوصی آنها را پرورش می داد. بعد از آن، پیامبر مأمور شد که: «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَک الْأَقْرَبِینَ.» از ین جهت، پیامبر خاندان عبدالمطلب را جمع کرد و آنان را به اسلام فراخواند و گفت اولین کسی که اسلام بیاورد، خلیفه و جانشین او خواهد بود. در آن جلسه کسی جز علی بن ابی طالب ایمان نیاورد.
سپس، پیامبر مأمور به دعوت عمومی شد و همانطور که در تاریخ خوانده اید، بر فراز کوه صفا در نزدیکی کعبه رفت و شعارهایی مانند «واصباحاه» سرداد که برای جمع کردن مردم به کار می رفت. بعد به مردم اظهار داشت: اگر به شما خبر دهم که در پس این کوه سپاهی آهنگ شما کرده است، آیا حرف مرا باور می کنید؟ مردم گفتند: ما تو را راستگو و امانتدار می دانیم. پیامبر (ص) فرمود: دوست دارم به شما خبر دهم که جامعه شما، موجودیت شما، آینده شما همه در خطر آتش و فروپاشی و نابودی است. سپس، آغاز به بشارت دهی کرد و اظهار داشت: ای مردم، من فرستاده خداوند به سمت شما و به سمت همه مردمان هستم. ای مردم، هیچ طلایه دار و پیشاهنگی به خویشان خود دروغ نمی گوید. من اگر هم دروغگو باشم، به شما دروغ نمی گویم، برای اینکه شما قوم و عشیره من هستید. ای مردم، شما همانگونه که به خواب می روید، می میرید و همانگونه که بیدار می شوید، برانگیخته می شوید و برای آنچه کرده اید مورد حسابرسی قرار می گیرید. اگر کرده هایتان خوب باشد، پاداش نیک می گیرید و اگر بد باشد، کیفر بد؛ یا به بهشت جاودانه درمی آیید و یا برای همیشه در جهنم افکنده می شوید. ای مردم، من هیچکس را سراغ ندارم که برای قوم خود چیزی بهتر از آنچه من برای شما آورده ام، آورده باشد؛ من برای شما خیر دنیا و آخرت را آورده ام.
سپس، بشارت و دعوت خودرا در عبارتی خلاصه کرد و اظهار داشت: «بگویید: لا إله إلا الله تا رستگار شوید.» شما می دانید که واکنش قریش چه بود و الان در صدد بحث تاریخی نیستیم. ولی در این مسئله درنگ می نماییم. پیامبر (ص) با انقلاب خود مردم را به سمت جامعه ای جدید، اندیشه ای جدید، فلسفه ای جدید و ایدئولوژی ای جدید فراخواند. و اولین گام این دعوت را گفتن «لا إله إلا الله» قرار داد. البته، منظور گفتن با زبان نبود. گفتن یعنی پایبند بودن: «وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعَا إِلَی اللهِ وَعَمِلَ صَالِحاً؟» «إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا.» گفتن به مفهوم حرکت دادن زبان نیست، به مفهوم پایبند شدن است. بگویید: «لا إله إلا الله» یعنی به آن پایبند شوید. این جمله و این گام، سنگ بنای تاریخ دعوت اسلامی و تاریخ به وجود آوردن موفق ترین تجربه در حیات امت اسلام به شمار می آید.
بنابراین، اولین گام «لا إله إلا الله» است. این جمله از دو بخش تشکیل شده است: بخش سلبی و بخش ایجابی. بخش سلبی می گوید که خدایی نیست و بخش ایجابی می گوید که فقط و فقط الله خداست. بخش سلبی به مفهوم نفی خدایان است و بخش ایجابی به مفهوم دعوت به خدای یگانه.
مشکل جاهلیت و جامعه پیش از حضرت محمد (ص) چه بود؟ بت پرستی؟ بت پرستی یعنی چه؟ بت پرستی یعنی این که انسان بزرگ، خودرا بسیار کوچک بشمارد، بطوریکه در مقابل مار یا سنگ یا چوب یا تکه ای خمیر خشک شده سر فرو آورد
پیامبر (ص) با نفی خدایان و دعوت به ایمان به الله چه می خواهد بگوید؟ آیا انقلاب محمد (ص) بر نفی خدایان و ایمان به الله استوار است؟
خواهش می کنم توجه کنید. مشکل شعارها و افکاری که ما از کودکی آموخته ایم، این است که آنها را درک نکرده ایم. همه ما الحمدلله مسلمان هستیم، مسلمان سنتی، ولی باید اسلام را از نو بفهمیم. ما از وقتی چشم باز کردیم، کسانی را می دیدیم که نماز می خوانند، روزه می گیرند، حج می روند، لا إله إلا الله می گویند، قرآن می خوانند. در کودکی از این مظاهر، تنها جنبه شکلی آنرا می فهمیدیم و یاد می گرفتیم. وقتی بزرگ شدیم نیز چیزی درک نکردیم. برخی که انسان های پاکی بودند، مؤمن ماندند و برخی دیگر ایمان خودرا از دست دادند.
«لا إله إلا الله» را باید آنگونه که سزاوار است، درک نماییم. میزان اثرگذاری «لا إله إلا الله» بر انقلاب حضرت محمد (ص) چه اندازه بود؟ چرا «لا إله إلا الله» به رستگاری می انجامد؟ علت آن روشن است:
پایه این انقلاب در درجه نخست انسان است؛ به دنبالِ ساختن انسانی شریف و بزرگ بود؛ انسانی که به خود احترام بگذارد؛ به سرنوشت خود بیندیشد؛ به آنچه می گوید احترام بگذارد؛ به آنچه می شنود احترام بگذارد؛ به آنچه انجام می دهد احترام بگذارد؛ به آنچه میبیند احترام بگذارد؛ به همه چیز احترام بگذارد. امّا انسانی که به خود احترام نمی گذارد، خودرا یک موجود می پندارد، یکی از پدیده های جهان هستی و عددی در بین موجودات. مشکل جاهلیت و جامعه پیش از حضرت محمد (ص) چه بود؟ بت پرستی؟ بت پرستی یعنی چه؟ بت پرستی یعنی این که انسان بزرگ، خودرا بسیار کوچک بشمارد، بطوریکه در مقابل مار یا سنگ یا چوب یا تکه ای خمیر خشک شده سر فرو آورد.
این طور نیست؟ این بنده یا عرب جاهلی چه چیزی را می پرستید؟ خدایان قریش: هبل، لات، عزی، یغوث، یعوق، ود، نسر. اینها چه بودند؟ خدایان قریش از چه بودند؟ چوب، طلا، نقره، سنگ، خمیر خشک شده، مجسمه، حیوان. وقتی انسان این چیزها را بپرستد به چه معناست؟ یعنی او کوچک تر از این چیزهاست، برای اینکه در مقابل آنها رکوع می کند و سر فرو می آورد. بنابراین، اسلام می خواست به انسان جاهلی که در مقابل بت ها تعظیم می کرد، بگوید: چرا تو ارزش خودرا پایین می آوری؟ چرا اندازه‌ی خودرا کوچک می کنی؟ چرا آرمان خودرا کوچک می کنی؟ چرا از عظمت خود می کاه ی؟ چرا دیگر موجودات را برگزیده ای؟ این تندیس ها چیست که شما به آن مشغول شده اید؟
بنابراین، پرستش غیر خدا، ارزش و جایگاه و کرامت انسان را پایین می آورد. نه فقط خدایانی که قریش می پرستید، بلکه همه خدایان اینطور اند. خورشید و ماه و ستارگان و حتی ستارگانی که صدها میلیون برابر بزرگ تر از زمین هستند و کوه ها و دریاها و طوفان ها هیچیک سزاوار آن نیستند که انسان در مقابل آنها سر فرو آورد، چونکه انسان بزرگ تر از همه آنهاست. خدایان یونان، آفرودیت، خدای زیبایی، خدای جنگ، خدای صلح، خدای خشکسالی، خدای زن و دیگر خدایان، همگی، مردودند. بنابراین، در زمینه‌ی پرستش، «لا إله» یعنی نفیِ همه معبودها و در نتیجه، بالا بردن جایگاه انسان به مرتبه ای که اسلام می گوید؛ یعنی این که نه در زیر آسمان، نه بین آسمان ها، نه فراتر از آسمان ها، هیچ موجود مادی نیست که سزاوار آن باشد که تو ای انسان در مقابل آن سر فرو آوری، تو از همه موجودات بزرگ تری.
پرستش غیر خدا، ارزش و جایگاه و کرامت انسان را پایین می آورد. نه فقط خدایانی که قریش می پرستید، بلکه همه خدایان اینطور اند. خورشید و ماه و ستارگان و حتی ستارگانی که صدها میلیون برابر بزرگ تر از زمین هستند و کوه ها و دریاها و طوفان ها هیچیک سزاوار آن نیستند که انسان در مقابل آنها سر فرو آورد، چونکه انسان بزرگ تر از همه آنهاست
انقلاب محمد (ص) در درجه نخست به انسان نیاز دارد. انسانی که موجودات حقیر پیرامونش را ببیند. این بیچاره هایی که خودرا محدود و کوچک کرده اند و هریک، جماعتی از انسان ها را به خدایی گرفته و در مقابل آنها رکوع می کنند، این سزاوار نیست.
گذشته از آن، این خدایان نماد موجوداتی فاسد هستند. پرستش اینطور خدایان به چه معناست؟ شما می دانید که برخی خدایان نماد جاودانگی هستند، برخی نماد جنگ، برخی نماد خشک سالی و هر خدایی نماد چیزی است. وقتی انسان در مقابل آفرودیت سر فرو می آورد، طبیعتاً، به موجودی فاسد تبدیل خواهد شد، برای اینکه معبودی که می پرستد، فاسد و منحرف و گناهکار است. چگونه ممکنست انسان چنین موجودی را بپرستد؟ نمی دانم. تا آن زمان که خدای من چنین موجودی باشد، من نیز باید همانند او باشم یعنی انسانی هرزه و سر به هوا.
در بُعد عبادت، نفی خدایان انسان را باارزش و بزرگ می کند و او را جهت دهی می کند و به او آرمان می دهد. از طرف دیگر، «لا إله» به مفهوم نفی اطاعت از آنهاست، یعنی این که هیچ چیز نباید برای انسان قدس الأقداس باشد. قرآن در آیاتی دیگر مفهوم إله را مشخص می کند و می گوید: «أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللهُ عَلَی عِلْمٍ.» خدای او هوس اوست. مگر ممکنست انسان خودرا بپرستد و برای خود نماز بخواند؟ طبیعتاً، نه. پس معنای این که هوس خودرا به خدایی گرفت، چیست؟ یعنی کارهایش را با انگیزه‌ی شخصی انجام می دهد و قدس الأقداس او و خاستگاه همه کارهای او خودخواهی اوست. چنین انسانی گرفتار لغزش و انحراف شده است.

وقتی به جامعه می نگریم، انسان هایی می بینیم که خانواده‌ی خودرا می پرستند. برخی نیز پول می پرستند و برخی دیگر، جاه و مقام. این طور نیست؟ این انسانی که هنوز...

بگذارید درباره‌ی مسائلی صحبت نماییم که خودمان به آن گرفتاریم. یک نفر از عشیره من کشته می شود. من احساس می کنم که کرامت عشیره ام جریحه دار شده است. پس می روم و از بی گناهی انتقام می گیرم. یک نفر از عشیره قاتل را که هیچ ارتباطی با ماجرا نداشته است، می کشم. این پدیده یعنی چه؟ یعنی من وارد آتش می شوم؛ یعنی دست به ستم و تباهی می زنم؛ یعنی خودم را به زندان می اندازم و در معرض مرگ قرار می دهم. یعنی چه؟ یعنی من مرگ و زندگی خود، دنیا و آخرت خود، معنویات و مادیات خود، همه را در راهِ چیزی خیالی به نام خانواده و عشیره نابود می کنم. و به این ترتیب، من خانواده را پرستیده ام. قدس الأقداس برای من خانواده است. این طور نیست؟ برخی انسان ها جاه و مقام را می پرستند. در راه رسیدن به پست و مقام دست به حرام می زنند و حتی جان خودرا فدا می کنند. امام حسین (ع) در کربلا فرمود که مرگ بهتر از ننگ و خواری است و ننگ و خواری بهتر از ورود به آتش است. کسی که همه هستی خودرا فدا می کند تا افتخاری کسب کند؛ مادیات و معنویات و مرگ و زندگی و دنیا و آخرت خودرا فدا می کند تا افتخاری برای خود کسب کند، چنین انسانی بنده‌ی افتخار است.
برخی انسان ها خودرا می پرستند. همه اینها در منطق قرآن خدایان به شمار می آیند. همه اینها مردودند. هیچیک از اینها معبود نیستند. شما وقتی می خواهید کاری انجام دهید، انگیزه‌ی شما هوس، پول، عشیره یا جاه و مقام نیست، بلکه انگیزه‌ی شما خداست. خواهیم اظهار داشت که کاری ارزش است که به فرمان خدا، برای خوشنودی خدا و در راه خدا صورت گیرد.
انسان نباید در مقابل عشیره و ثروت و مقام خود سر فرو آورد و بلکه بالاتر از آن، نباید در مقابل خدایان زمینی سر فرو آورد. خدایان زمینی چه کسانی هستند؟ سرکشان ستمگر؛ آنهایی که مزدور دارند. مزدور یعنی چه؟ یعنی کسی که رییس خودرا می پرستد، نه خدا را. خدا را به خشم می آورند تا رییس را خوشنود کنند؛ می میرند تا او را زنده کنند؛ خودرا فدا می کنند تا جایگاه او را بالا ببرند. می کشند و کشته می شوند تا هدف سیاسی یک رهبر سیاسی را در انتخابات یا غیر انتخابات برآورده کنند. چرا؟ تا سرِ رییس و رهبر سلامت بماند.

خُب، تو در این راه چه می دهی؟ دنیا و آخرتت را، مرگ و زندگی ات را. این همان معنای آیه‌ی شریفه است که: «قُلْ إِنَّ صَلاَتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیَایی وَ مَمَاتِی لِلهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ.» این درست است. امّا اگر نماز و عبادات و مرگ و زندگی من برای به دست آوردن جاه و مقام باشد، به جهت اینکه مردم بگویند فلانی چه خوب نماز می خواند، فلانی مرد عبادت پیشه ای است، مرد پرهیزگار و دین مداری است، چنین عبادتی پرستش مردم و پرستش جایگاه و اعتبار است. همه اینها مردود است. خودپرستی نیز مردود است.
همه این نفی کردن ها برای چیست؟ این انقلاب همانطور که گفتیم، نیازمند نیرو، توانایی، خط (مسیر حرکت) و هدف است. وقتی انسان خود یا جاه و مقام یا قبیله اش را بپرستد، از هم گسسته می شود و نمی تواند بر مشکلات و سختی ها چیره شود. وقتی انسان چنین پرستشی را نفی کرد و خودرا به خداوند پیوند داد، جایگاه و کرامت و مقام او بالا می رود و برای او خط مشی و هدف و آرمان تعیین می شود. بنابراین، «لا إله» یعنی هیچ چیز شایسته‌ی پرستش نیست و از ین جهت، نمی تواند نیازهای مرا برآورده کند و خاستگاه زندگی و خدمت رسانی به من باشد.
وقتی همه اینها را نفی کردیم، می بینیم که انسان، بزرگ و شرافتمند و مشتاقِ «بی نهایت» می شود و از حلقه های جهنمی که انسان را در برگرفته و او را از حرکت بازداشته و در مراحل مختلف زندانی کرده است، آزاد می گردد. منظور از الله در «لا إله إلا الله» کیست و چه تأثیری دارد؟ کلمه ای گفته می شود و ما نیز به همان بسنده می نماییم و آنرا به کار می بریم. ایمان به الله سبب می شود که فرد به جامعه تبدیل گردد و در قالب روابط میان انسان با برادرش، انسان دیگر پدیدار شود. خدا کرامت است. انسان حد و مرز دارد، ولی موجودی محدود نیست. او آرمان و هدف و توانایی دارد. البته، صحبت درباره‌ی خدا و تأثیر خدا بر ساختن فرد و ساختن جامعه بحث بیشتری می طلبد. ما معتقدیم تنها ایمان به خداوند است که زیربنای ایمان به ارزش های مطلق است و تنها در اثر ارزش هاست که جامعه متفاوت می شود: جامعه ای با ارزش های مطلق و جامعه ای با ارزش های غیرمطلق. جامعه یکی از همین دوگونه است و سایر اصطلاحات یکی است: جامعه سرمایه داری، جامعه سوسیالیستی، جامعه فئودالیستی، جامعه کشاورزی، جامعه اقتصادی؛ یا در قالبی محدودتر: جامعه کارگری و صنعتی؛ اینها فرقی با یکدیگر ندارند. همه انواع جامعه ها از شروع تاریخ تا حالا. مارکسیسم تاریخی می کوشد که مراحل تحول جوامع را چهار مرحله معرفی نماید و برای هر مرحله، خاصیت هایی متفاوت با خاصیت های مرحله دیگر عرضه نماید. این دیدگاهی است که می توان آنرا بررسی کرد. امّا ما معتقدیم جوامعی که بر ارزش های مادی استوار است، یک گونه است و جوامعی که بر ارزش های مطلقِ برگرفته از ایمان به خدا استوار است، گونه ای دیگر. دوگونه جامعه داریم و دوگونه فرد. این بحث دیگری است.
پی نوشت: [۱]. احزاب/۴۵ و ۴۶. [۲]. حدید/۲۵. [۳]. «… و در او از روح (حقیقت متعالی و برتر) خود دمیدم.» (حجر/۲۹ و ص/۷۲). [۴]. جامع الاسرار سیّد حیدر آملی / ص ۳۶۳. [۵]. رجوع شود به بخش آخر کتاب عدل الهی از مؤلف.

1400/12/10
22:24:17
5.0 / 5
428
مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۱ بعلاوه ۱
نور معرفت

nooremarefat.ir - مالکیت معنوی سایت نور معرفت متعلق به مالکین آن می باشد