نور معرفت
شعر اربعین-۲

حس می شود حضور شهیدان در این راه

حس می شود حضور شهیدان در این راه

نور معرفت: اربعین حسینی، روز حزن و ماتم دوده (ع) و مومنان است و عزاداران و عاشقان مکتب عاشورا به سمت کربلا، پیاده روی می کنند، این ایام در شعر آئینی ما هم پاس داشته شده است.



به گزارش نور معرفت به نقل از مهر، همزمان با فرارسیدن ایام زیارت و پیاده روی عاشقان مکتب عاشورا به سمت کربلای معلی حرم حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و حضرت ابوالفضل العباس (ع) در سالروز اربعین، مهر برخی از اشعار آئینی اربعینی را تقدیم نگاه مخاطبان می کند.
سید مهدی موسوی
ای بهانه‌ی عزیز!
فرصت باردیگر ام!
ای دل، ای دل، ای دلِ شکسته ام!
تکّه پاره ام!
گریه کن کمی سبک شوی
دست واژه های قد خمیده‌ی مرا بگیر
با خودت ببر کنار قتلگاه
پیش دختری یتیم
پیش خواهری که لب نهاده بر گلوی آیه های منتشر
نزد مادری که…
بگذریم!

ای دلِ شکسته در راه اربعین
این همه بهانه هست
چشم وا کن و ببین:
دسته های سینه زن
ذکرهای زیر لب
روضه های خانوادگی
آستانه‌ی تحمّلت اگر کم است
تکیه کن به اشک و آه
ایستادگی کن، ایستادگی!
سیدعلیرضا شفیعی
اینجا کشیده ایم به شوق تو صف همه
سوی تو عازمیم به شور و شعف همه

ما تشنه ایم تشنه ی صحرای طف همه
پای پیاده آمده ایم از نجف همه

تاریخ بااینکه فاصله انداخت بین ما
در راه عشق توست همه شور و شین ما

*
شد سهم ما امانت عشق تو از الست
یعنی که دین ما به تو از روز اول است

پاهای خسته ای که پر از زخم و تاول است
اجمالی از تلاطم شوقی مفصل است

ما زوار کوی تو هستیم از قدیم
با هر قدم به روی خطایی خطی زدیم

*

این کهکشان که چرخ زنان بر مدار توست
این قطره ها که مقصدشان جویبار توست

این سیل جمعیت که چنین رهسپار توست
از هر نژاد و رنگ و زبان بیقرار توست

هربیدلی شده ست مسافر به شوق تو
از شرق و غرب آمده زائر به شوق تو

*
ما از فرات غسل زیارت گرفته ایم
پیش تو در بهشت اقامت گرفته ایم

از چشم تو برات شفاعت گرفته ایم
از خون وضو برای شهادت گرفته ایم

عشق تو را نشان به زمین و زمان دهیم
آخر در این راه به پای تو جان دهیم
*
دارد همیشه شور تو جریان در این مسیر
ما بگذریم یکسره از جان در این مسیر

در یاد ماست پیر جماران در این مسیر
حس می شود حضور شهیدان در این مسیر

ما نایب الزیاره ی خیل شهیدها
نزد تو آمدیم امام امیدها
محمدجواد غفورزاده:
شک ها! فصل تماشاست امانم بدهید
شوقِ آئینه به چشم نگرانم بدهید

از شما می شنوم عطر گل یاسین را
خاک ها! رنگ یقینی به گمانم بدهید

جامی از اشک برقرار شد اگر، ای مردم
به تسلایِ دل هم سفرانم بدهید

طول یک چلّه جدایی، به خدا یک عمر است
گاه خطّ و خبر از سیر زمانم بدهید

گر خبر دار شدید از گل داودی من
یک شمیم از نفسش روح و روانم بدهید

پاره های دلم افتاده در این دشت، به خاک
رخصت گریه به گلگون کفنانم بدهید

کاکل آشفته، به خون خفته، در این جا سروی
باز در سایه اش آرامش جانم بدهید

این رباب است که با لاله رخان می گوید:
ذکر لالایی گل را به زبانم بدهید

من که از عطر گل فاطمه، مدهوش شدم
خبر از حال و هوای دگرانم بدهید

سجده ها کرده ام از بوسه بر این تربت پاک
طاقت از دست شد آرامش جانم بدهید

دشت لبریز گلاب است اگر امکان دارد
برگی از آن گلِ صدبرگ نشانم بدهید

اربعین نیست حدیثی که فراموش شود
شعله‌ی عشق، نه آنست که خاموش شود
مصطفی کارگر
به کربلا نرفته ها! حسین را صدا کنید
میان اشک های خود خدا خدا خدا کنید

زیارت حریم عشق اگر نصیب تان نشد
بجای دیدن حرم دری به گریه وا کنید

نجف به سمت کربلا پیاده… اربعین… سحر...
عجب حکایتی شده نظر به جاده ها کنید

قسم به شوق زوار به بهترین مسافران
در این راه با صفا به عشق اقتدا کنید

رفیق های محترم! قدم زنان سوی حرم
برای دل شکسته ها برای ما دعا کنید

مسافران کربلا! کمی به یاد دوستان
میان بین الحرمین اقامه ی عزا کنید

همسفر فرشته ها به وقت دیدن غروب
ناله به شاه بی کفن میان بوریا کنید
سمانه رحیمی:
وقت سفر به جنّتُ الأعلی رسیده بود
مرغ دلش به کرب وبلا پر کشیده بود
این بار، او برای خودش بعد سال ها
یک کوله با امید فراوان خریده بود
هم پای کاروان ملائک که نورشان
بر دیدگانِ تشنه‌ی باران وزیده بود
می رفت تا هوای دلش را عوض کند
قلبی که عاشقانه، دل از جان بریده بود
در هر قدم به یاد حسین از دید او
هی دانه دانه اشک معطر چکیده بود
موکب به موکب از نفحات گلاب و عود
طعم زیارتِ حرمش را چشیده بود
با خود باردیگر زمزمه می کرد و می گریست
هر روضه ای که پای عمودی شنیده بود
باور نداشت هم قدم بامداد اربعین
دستش به آن ضریح مبارک رسیده بود
بوسید عکس سردرِ بابُ السلام را
جامانده ای که این همه را خواب دیده بود
سعید نسیمی
مُحرم شدم ای یار به احرام قدم ها
مست است سراپای من از جام قدم ها

با «یاعلی» این سِیرِ منٓ إلحٓقِّ الی الحٓق
شروع شد و عرش، سرانجام قدم ها

جاری است فرات از دو لب زمزم چشمم
در زمزمهء خش خش آرام قدم ها

جبریل پرآورده و میکال هم اسفند
گشتند ملائک همه خُدّام قدم ها

از ارمنی و شیعه و سنی همه جمعند
وحدت شده گلواژهء احکام قدم ها

بوسیده کرم دست کریمان عراقی
در کنگرهء عرشی إکرام قدم ها

یاد آور فتح و ظفر زینب کبراست
این پرچم افراشته بر بام قدم ها

خورشیدِ هدایت شود و چشمهء نور است
خاکی که بلند است ز هر گام قدم ها

برخاک نشانَد همه حُکام ستم را
این خیزش بیداری اسلام قدم ها

«جای من اگر شد به نیابت قدمی زن»
شد خواهش جاماندهء ناکام قدم ها
سیده نرگس میرفیضی
سیل مردم، درون تلویزیون
پشت چشم شکسته ی خیسم
کاش دستان اشک آلودم
بگذارند روضه بنویسم

کاش می شد شبی روانه شدن،
لایق یک سلام ساده شدن،
من که عمری، سوار ماشین هام
غبطه خوردم به این "پیاده شدن"

از هلند و فرانسه و آلمان
تا یمن، مصر، سوریه، ایران
هر کجا بذر عشق می پاشی
پیچکی می دود به کل جهان!

هر کسی از تو راه می گیرد،
قبل تر، قید ِ خانه را زده است!
با دو تا پا و کوله ای از اشک،
با تمام ِ تمامش آمده است!

هر کسی صاحب دو تا اَبر است،
هر که با خود دو آسمان دارد،
هر کسی پشت قاب دوربین ها،
شعر خوبی برایمان دارد!

پیرمردی که سفت پوشیده
کفش های برهنگی اش را،
کودکی که هجوم ِ چشمِ پدر
شور کرده ست تشنگی اش را...

مادری که میان آدم ها
پسرش را سراغ می گیرد
به خیالش شهید، "می آید"
و به این راحتی نمی میرد!

دست ها را پر از دعا کرده،
ناله هایش شکسته دل ها را!
روضه ای تلخ در گلو دارد،
خوب دیده ست " اُمّ لیلا " را!

چشم هایش به لهجه ی عربی
چند ساعت گدای زائرها ست،
به امید یکی دو تا مهمان،
چشم در راه کل عابرها ست!

هر کسی از تو راه می گیرد:
خوش به حالش! سعادتش این است!
هر کسی هم که نوبتش نرسد:
مثل من، پشت ِ چشمِ دوربین است!

کربلا را بزرگ می بینم
پشت این قاب کوچک ِ تنها
فکر کن واقعاً چه می دیدم
اگر آنجا میان آدم ها...
محمد غفاری
دوباره شهر پر از شور و شوق و شیدایی است
باردیگر حال همه عاشقان تماشایی است
که فصل پر زدن از انزوای تنهایی است
سفر حکایت یک اتفاق رؤیایی است
ببند بار سفر را که یار نزدیک است
طلوع بامداد شب انتظار نزدیک است
ببین که قفل قفس را شکسته، می آیند
کبوتران حرم دسته دسته می آیند
چو موج از همه سو دلشکسته می آیند
غریب، از نفس افتاده، خسته می آیند
که باز بعد چهل شب، کنار او باشند
شبیه حضرت زینب کنار او باشند
تمام پشت سر جابر ابن عبدلله
چه عاشقانه قدم می زنند در این راه
از اشتیاق حرم راه می شود کوتاه
هر آنکه خواهد از این جام عشق، بسم الله
هنوز خون تو در باور زمان جاری است
قسم به نور، که این ابتدای بیداری است
دوباره حال من و شعر می شود مبهم
دلی که دست خودم نیست می شود کم کم
در آرزوی حرم غرق در غم و ماتم
اگر اجازه دهد زائرش شوم، من هم-
«غروب در نفس تنگ جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت»


منبع:

1400/07/04
10:52:03
5.0 / 5
150
مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۴ بعلاوه ۱
نور معرفت

nooremarefat.ir - مالکیت معنوی سایت نور معرفت متعلق به مالکین آن می باشد